داستان شش فرمانده شورای نظامی قسام در غزه
احمد الطنانی در متراس بررسی کرد:

در جنگلهای یعبد نزدیک جنین، عزالدین القسام در سال ۱۹۳۵ با گلولههای انگلیسیها به شهادت رسید و نامش به پرچمی تبدیل شد که هرگاه زمین بر اهلش تنگ شود، برافراشته میشود. انتخاب نام «حماس» برای جناح مسلح خود، تصادفی نبود. در این نام، بازیابی رشتهای ممتد از مقاومت نهفته است و در این نماد، پیوندی میان نسلی که با تفنگ به جنگلها رفت و نسلی که بعداً با سنگ، سپس چاقو و بعداً با موشک به کوچهها خواهد آمد.
تفنگ در حماس با اعلام تأسیس جنبش در اواخر سال ۱۹۸۷ متولد نشد؛ بلکه داستان قدیمیتر از آن است. در میانه سال ۱۹۸۴، شیخ احمد یاسین همراه با گروهی از یاران اولیهاش، هستهای نظامی و مخفی را در داخل نوار غزه تشکیل دادند. این هسته تا زمانی که امرش فاش شد ادامه یافت؛ هنگامی که مقامات اسرائیلی بیش از چهل قطعه سلاح را کشف کردند. شیخ و همراهانش بازداشت شدند و برای اشغالگر مشخص شد که این گروه دستگاهی نظامی به نام «المجاهدون الفلسطینیون» و دستگاهی امنیتی به نام «مجد» دارد که وظیفه تعقیب جاسوسان و تأمین جبهه داخلی را بر عهده دارد.
آنها آغازهایی پر از لغزش بودند که اشغالگر به سرعت ضربهای سخت به آنها زد؛ پس از آنکه دستگاه نظامی اول دو عملیات مشهور خود را اجرا کرد: اسارت دو سرباز به نامهای آوی ساسبورتس و ایلان سعدون در سالهای ۱۹۸۸ و ۱۹۸۹. اما ایده با صاحبانش دفن نشد. جنبش دوباره بازوی مسلح خود را بازسازی کرد و نام «کتائب الشهید عزالدین القسام» در میانه سال ۱۹۹۱ به شکل میدانی ظاهر شد؛ بهویژه در رفح و مرکز نوار غزه. این از طریق بازسازماندهی، تسلیح و تعیین اهداف صورت گرفت و سپس در آغاز سال ۱۹۹۲ این نام بهصراحت اعلام شد.
در آن لحظه تأسیسی، هنگامی که چندین نام برای جناح نوپا مطرح میشد، صدایی در غزه برگزیدن نام «القسام» را بهطور خاص پیش میبرد؛ صدای مردی که مقدر بود اولین فرمانده میدانی این گردانها باشد. از اینجا داستان فرماندهانی آغاز میشود که یکی پس از دیگری رهبری القسام را در نوار غزه بر عهده گرفتند. همه آنها شهید شدند و اثرشان در هر موشکی که پرتاب میشود و هر تونلی که حفر میگردد، حاضر باقی مانده است.
فرمانده اول: یاسر النمروطی، مردی از جنس آغازها
یاسر احمد النمروطی در سال ۱۹۶۴ در اردوگاه پناهندگان خان یونس به دنیا آمد؛ فرزندِ نکبتی که با جسم خود آن را تجربه نکرده بود، بلکه با حافظه خانوادهاش که از ریشه کنده شده بودند، آن را زیست. پسر در میان مسجد و زمین بازی بزرگ شد؛ حافظ کتاب خدا، مواظب بر نماز صبح در مسجد امام شافعی و از نظر بدنی ورزیده و راستقامت. شخصیت او از آمیزهای از عبادت و قدرت شکل گرفت؛ آمیزهای که بعداً به نشانهای متمایز برای نسل فرماندهان اول تبدیل شد.

النمروطی بهتدریج وارد کار تشکیلاتی شد و از درهای مختلف آن گذشت: از دعوت به فعالیت دانشجویی و سپس به کار امنیتی. در آغاز تأسیس دستگاه «مجد»، مأمور تشکیل یک سلول امنیتی در اردوگاه خان یونس شد که وظیفه تعقیب جاسوسان به آن سپرده شده بود. در آن میدان دقیق امنیتی، اعصابش صیقل یافت و فنون تعقیب، کمین و پنهانشدن را آموخت؛ همان مهارتهایی که سالها بعد به کار مسلحانه منتقل کرد.
با آغاز انتفاضه اول در سال ۱۹۸۷ و ظهور نام «حماس»، «ابومعاذ» در صفوف مقدم کار میدانی بود؛ تظاهرات را سازمان میداد و نوجوانان را برای مقابله با گشتهای اشغالگر با سنگ و بطریهای آتشزا رهبری میکرد. سپس لحظهای فرا رسید که راه سختتر را برگزید. در هفتم ژانویه ۱۹۹۲ مورد تعقیب نیروهای اشغالگر قرار گرفت و زندگی در حال فرار در داخل وطن خود را بر زندگی پشت میلههای زندان ترجیح داد. تنها ده روز بعد، دقیقاً در هفدهم همان ماه، فرماندهی کل کتائب الشهید عزالدین القسام به او سپرده شد و او اولین فرمانده کل آن گردید.
وظیفهاش شبیه ساختن بر زمینی سست بود. پراکندگان را گرد آورد، نخستین گروهها را شکل داد، صفها را سامان داد، با جوانان ارتباط برقرار کرد و هر آنچه از سلاح میسر بود فراهم آورد. همچنین بر نخستین عملیاتهای کتائب (گردانهای عزالدین قسام) در غزه نظارت داشت؛ از هدف قرار دادن سربازان اشغالگر نزدیک «کارخانه کارلو»، تا کشتن یک شهرکنشین در بیت لاهیا، و سرانجام تیراندازی به مواقع ارتش و پلیس اسرائیل مستقر در نوار غزه.
این عملیاتها -به معیار آنچه بعدها رخ داد- چیزی جز آغازهایی متواضع نبودند، اما در زمان خود، بنیانی برای یک مکتب کامل در جنگ چریکی به نسخه فلسطینی آن شدند؛ مکتبی که ستون آن این بود: گروههای کوچکی که از دیدگان پنهان میشوند، ضربه میزنند و سپس در بافت محله ذوب میشوند.
فرماندهی نمروطی بیش از چند ماه به طول نینجامید. در پانزدهم تیرماه/ژوئیه ۱۹۹۲، اشغالگران محله زیتون را بهطور کامل محاصره کردند، اهالی را در حیاط مدارس گرد آوردند و خانه به خانه به جستوجو پرداختند، در پی مردی که آرامش را از آنان ربوده بود. و چون دایره تنگ شد، ابومعاذ تسلیم نشد و سلاحش را بر زمین نگذاشت، بلکه در موضع خود ماند و از فاصلهای نزدیک با سربازان درگیر شد تا به شهادت رسید. اشغالگران به کشتن او بسنده نکردند، بلکه پیکرش را مثله کرده و بیش از هفت روز نزد خود نگه داشتند پیش از آنکه آن را به خانوادهاش تحویل دهند.
فرمانده دوم: عزالدین شیخ خلیل.. از فرماندهی میدانی تا شریان امداد
از محله شجاعیه در شرق غزه، جایی که بوی دریا با گرد و غبار کوچههای شلوغ درمیآمیزد، عزالدین صبحی شیخ خلیل در سال ۱۹۶۲ به دنیا آمد. علوم شرعی را میان غزه و پاکستان خواند و در دهه هشتاد میلادی به صفوف جماعت «اخوان المسلمین» پیوست تا بعدها در زمره نسل بنیانگذاری قرار گیرد که جنبش «حماس» در سال ۱۹۸۷ و بازوی نظامی آن سالها بعد از دل آن سر برآورد. مردی بود که هم خصلت «شیخ» را داشت و هم ذهن «سازمانده» را، از این رو به یکی از برجستهترین چهرههایی بدل شد که ساختار نخستین کتائب را پس از شهادت پیشگامان آن پیریزی کردند.

هنگامی که یاسر نمروطی در تابستان ۱۹۹۲ به شهادت رسید، کتائب همچون پیکری بود در جستوجوی سر، پس شیخ خلیل فرماندهی کار نظامی را در مرحلهای بسیار حساس بر عهده گرفت، آنجا که تعقیبها به اوج خود رسیده بود و اشغالگران ضربههای خود را حلقهبهحلقه فرود میآوردند. با این حال، فرماندهی میدانی او دیری نپایید، زیرا با نقطه عطفی برخورد کرد که مسیر کل زندگیاش را دگرگون کرد؛ در اواخر سال ۱۹۹۲، پس از اسارت و کشتهشدن سرباز اسرائیلی نسیم تولدانو، مقامات اشغالگر کارزار بازداشت گستردهای به راه انداختند و بیش از ۴۰۰ تن از کادرهای «حماس» و «جهاد اسلامی» را به «مرج الزهور» در جنوب لبنان تبعید کردند، که شیخ خلیل نیز از میان آنان بود.
در «مرج الزهور»، جایی که چادرها بر حاشیه سرمای سخت برپا شده بود، به او خبر رسید که اشغالگران از یکی از معاونانش -زیر شکنجه- اعترافی گرفتهاند که نقش او را در فرماندهی کتائب برملا میکند. در همان لحظه تصمیم گرفت که به غزه بازنگردد. و حتی زمانی که اشغالگران بعدها با بازگشت تبعیدشدگان موافقت کردند، او ترجیح داد به عنوان یک تدبیر امنیتی احتیاطی در خارج بماند و میان پایتختهای عربی و اسلامی جابهجا شود، تا سرانجام در دمشق، پایتخت سوریه، اقامت گزید.
با خروج او از نوار غزه، فرماندهی میدانی کتائب دیگر در دست او نبود، بلکه به داخل منتقل شد و در دست محمد الضیف مستقر گشت، در حالی که شیخ خلیل در فرماندهی نظامی باقی ماند، در جایگاهی که کمتر از پیش خطیر نبود؛ چرا که مسئولیت خطوط امداد نظامی مقاومت در سرزمینهای اشغالی به او واگذار شد و او تأمین و هماهنگی آن را با متحدان مقاومت و طرفهای ذیربط در خارج بر عهده گرفت. بدینسان، این مرد از فرماندهای که در کوچههای غزه اسلحه به دست میگرفت، به مغز متفکری بدل شد که شریانی را اداره میکرد که کتائب را از آن سوی مرزها با سلاح تغذیه میکرد.
از این جایگاه، شیخ خلیل به هدفی گرانبها برای اشغالگران بدل شد؛ چرا که سرویسهای اطلاعاتی آنان او را حلقه واسطی میدانستند که دستورها را صادر میکند، و مسئول آموزش کادرهای کتائب، و حلقه هماهنگی میان بازوی نظامی «حماس» و «حزبالله». اسحاق رابین، نخستوزیر وقت اسرائیل، بارها نام او را به عنوان یکی از فرماندهان بازوی نظامی برشمرد، همچنان که سرویسهای امنیتی اشغالگر ارتباطی میان او و هدایت یحیی عیاش، مهندس عملیاتهایی که در سالهای ۱۹۹۴ و ۱۹۹۵ کیان اشغالگر را تکان داد، نسبت دادند.
در اواخر تابستان ۲۰۰۴، سختترین لحظات فرا رسید. در سیویکم اوت، یک سلول از شهر الخلیل انفجاری دوگانه علیه دو اتوبوس در بئرالسبع اجرا کرد که به کشته شدن ۱۶ اسرائیلی انجامید، پس اشغالگران کارزار ترورهایی را نوید دادند که فرماندهان «حماس» را هدف میگرفت، و آریل شارون، نخستوزیر وقت اسرائیل، تهدید کرد که جنگ را به داخل خودِ سوریه خواهد کشاند. چند هفته بعد، دقیقاً در ۲۶ سپتامبر، در حالی که شیخ خلیل خودروی خود را در محله الزاهره، جنوب دمشق، روشن میکرد، بمبی که زیر صندلیاش کار گذاشته شده بود، بهطور بیسیم منفجر شد، بهطوری که خودرو بهکلی سوخت و شناسایی پیکر او ناممکن گشت. هیچ گروهی مسئولیت آن را بر عهده نگرفت، اما ردپای «موساد» آشکارتر از آن بود که نیازی به بیانیه داشته باشد. شیخ خلیل در اردوگاه یرموک به خاک سپرده شد و بدینسان نخستین فرمانده قسّامی بود که ترور او را در بیرون از مرزهای فلسطین دربرگرفت.
فرمانده سوم: محمد الضیف.. شبحی که ارتشی ساخت
در اردوگاه خان یونس، جایی که خانوادهای که در سال ۱۹۴۸ از روستای «کوکبا» در شمال شرق غزه ریشهکن شده بود، سکنی گزید، محمد دیاب ابراهیم المصری در سال ۱۹۶۵ به دنیا آمد. در فقری سخت بزرگ شد؛ همراه پدرش در ریسندگی و رودوزی کار کرد، مرغداری کرد، تاکسی راند و گاهی درس را رها کرد تا خانوادهاش را یاری دهد. از دل همین تنگدستی، مردی بیرون آمد که قرار بود ماندگارترین فرمانده «قسّام»، مرموزترین آنان، و ژرفاثرترینشان در تبدیل کتائب از گروههای تحت تعقیب به ساختاری نظامی سازمانیافته و نزدیک به یک ارتش باشد.
پیش از سلاح، صحنه نمایش بود. الضیف در تأسیس یک گروه هنری اسلامی به نام «العائدون» سهیم بود، پیش از آنکه از صحنه نمایش به میدان نبرد گام بگذارد. نخستین بار در سال ۱۹۸۹ به دلیل فعالیتش بازداشت شد و از زندان بیرون آمد تا در قلب کار نظامی نوپا جای گیرد. و چون در مأموریتی استثنایی به کرانه باختری منتقل شد، بر بازسازی کار مشترک و هماهنگی عملیاتها نظارت کرد و رشتهای از عملیاتهای ویژه را که میانه دهه نود را رقم زد، رهبری کرد؛ از اسارت سرباز اسرائیلی «نون واکسمن» در سال ۱۹۹۴، تا عملیاتهای انتقامجویانهای که پس از ترور مهندس یحیی عیاش در سال ۱۹۹۶ درگرفت.

از حدود سال ۱۹۹۵، الضیف فرمانده واقعی کتائب شد و یکی از مهمترین مطلوبان «اسرائیل» گشت. اما بزرگترین سهم او نه در یک عملیات خاص، بلکه در طرحی صبورانه برای بازتعریف معنای «بازوی نظامی» بود. او در مرحله نخست موفق شد فرماندهان پراکنده «قسّام» را -هم در نوار غزه و هم در کرانه باختری- زیر یک مرجعیت واحد گرد آورد، پس از آنکه کار مسلحانه بیشتر شبیه گروههای انقلابی بود که بهصورت افقی، بیهیچ هدایت مرکزی، هر یک در منطقه خود عمل میکردند. آن یکپارچهسازی همان سنگبنایی بود که هر چه پس از آن آمد، بر آن استوار شد.
سپس لحظه سرنوشتساز با عقبنشینی اسرائیل از نوار غزه در سال ۲۰۰۵ فرا رسید؛ چرا که با از میان رفتن تماس مستقیم با شهرکها و موانع درون نوار غزه، افقی تازه پیش روی الضیف گشوده شد برای طرحی بلندپروازانهتر، مبتنی بر تبدیل کتائب از گروههای مقاومت به نیرویی با فرماندهی مرکزی و شورای نظامی یکپارچه، که با تمام نفرات و تخصصهای خود گرد هم میآید.
در این مرحله، کتائب توانمندیهای نظامی ویژهای را در خود جای داد که برجستهترین آن نقش محوری فرمانده «حکم العیسی»، معروف به «ابوعمر السوری»، بود؛ فلسطینی متولد کویت که پیش از استقرار در غزه در سال ۲۰۰۵، میدانهای افغانستان و چچن را درنوردیده بود. العیسی نظام آموزش و آکادمی نظامی کتائب را بنیان نهاد، و روشی حرفهای در تصمیمگیری نظامی و ارتقای آمادگی به کار گرفت، و تجربههای خارج را به داخل منتقل کرد، و بدینسان در ساختاردهی به این بازوی نظامی و ارتقای حرفهایبودن آن سهم گرفت تا جایی که به ارتشی نیمهرسمی نزدیک شد.
«الضیف» به گشادهنظری و باور عمیقش به اینکه حرفهایگری و عقل علمی است که در عملکرد مقاومت تفاوت ایجاد میکند، شهره بود، از این رو در جذب و بهکارگیری استعدادها برای ارتقای توان انجام عملیاتهای ویژه پیشگام بود. در این رؤیا، معاونش، مروان عیسی «ابوالبراء»، صاحب ذهنی کمنظیر، همراهش بود؛ بازیکن سابق بسکتبال که از زمین بازی به میدانهای مقاومت گام نهاد، تا جایی که مرد دوم کتائب و معاون فرمانده شورای نظامی و حلقه پیوند میان سطح سیاسی و نظامی شد. این دو با هم بر طرح توسعه بلندمدتی نظارت داشتند که ثمرهاش نظام تونلها، ساخت موشکها و پهپادها، و ایجاد یگانهای نخبه بود.
در میان همه اینها، خود «الضیف» همچنان معمایی باقی ماند؛ مردی بیچهره، که تا لحظه اعلام شهادتش، جز تصاویری قدیمی مربوط به بازداشتش در سال ۱۹۸۹ و عکس شناسنامهاش از او شناخته نبود. از تلفن یا فناوریهای نوین استفاده نمیکرد، در هیچ مکان عمومی ظاهر نمیشد و رفتوآمدهایش با دقتی ساعتگونه انجام میشد، به طوری که از حضورش جز صدایی در ضبطهای محدودی که «قسّام» در لحظات سرنوشتساز پخش میکرد، چیزی شناخته نمیشد، و از همین غیاب بود که افسانه زاده شد.
سرویسهای اشغالگر بیش از هفت بار کوشیدند او را ترور کنند و ناکام ماندند، تا جایی که به او لقبهایی چون «صاحب نه جان» و «سایه» دادند. در سال ۲۰۰۱ جان به در برد، سپس در معروفترین تلاش، در اواخر سپتامبر ۲۰۰۲، هنگامی که بالگردها خودرویش را در محله شیخ رضوان بمباران کردند، جان سالم به در برد، به طوری که اشغالگران پس از آنکه او را شهید پنداشته بودند، به نجات «معجزهآسای» او اعتراف کردند. او در جریان این تلاشها بهای سنگینی از جسم خود پرداخت، چرا که یکی از چشمانش را از دست داد، افزون بر آسیبهایی در اندامها و ستون فقراتش، همچنانکه بهای سنگینتری در خانوادهاش پرداخت، آنگاه که همسر و دو فرزندش در بمبارانی در سال ۲۰۱۴ به شهادت رسیدند.
سپس طوفان فرا رسید. در بامداد هفتم اکتبر ۲۰۲۳، صدای الضیف در ضبطی طنینانداز شد که آغاز «طوفان الأقصی» را اعلام میکرد؛ عملیاتی که مسیر نظامیاش را به اوج رساند و او بیانیه نخست و جزئیات اجرای آن را امضا کرده بود. پس از دههها تعقیب، اشغالگران در ۱۳ ژوئیه ۲۰۲۴ هدف قرار گرفتنش را در حملهای به منطقه المواصی در خانیونس اعلام کردند. خبر تا مدتی نامعلوم باقی ماند، پیش از آنکه «قسّام» رسماً در ۳۰ ژانویه ۲۰۲۵ شهادت او را اعلام کند، همراه با یارانش در شورای نظامی که در حملات متعدد طی جنگ نسلکشی به شهادت رسیده بودند: مروان عیسی، غازی ابوطماعه، رائد ثابت، و رافع سلامه.
بدینسان مردی رفت که سی سال اشغالگران را به ستوه آورده بود، و «قسّامی» را از خود بر جای گذاشت که دیگر شبیه آنچه در ابتدا تحویل گرفته بود نبود؛ او آن را از گروههای محدودی از رزمندگان، به ارتشی بدل کرده بود که طولانیترین جنگهای غزه را از سر گذراند.
فرمانده چهارم: محمد سنوار.. دلیرمردی که پرچم را در طوفان بر دوش کشید
محمد ابراهیم حسن سنوار در شانزدهم سپتامبر ۱۹۷۵، در اردوگاه خانیونس، در خانوادهای که در سال ۱۹۴۸ از مجدل نزدیک عسقلان آواره شده بود، به دنیا آمد. در آغاز دهه نود به کتائب قسّام پیوست، جوانی در صفوف سازمانی که هنوز راه خود را میجست. اما آنچه او را متمایز میساخت، سن کمش نبود، بلکه دقیقاً نقطه مقابل آن بود: شجاعتی کمنظیر و دلیری چشمگیر که او را -با وجود جوانیاش- زود هنگام به جایگاه فرماندهی رساند، تا از همان آغاز نقشی فعال ایفا کند.
در جنوب نوار غزه، جایی که زمین بیشترین تماس را با اشغالگران داشت، نام سنوار بهعنوان عضوی از فرماندهی لشکر جنوب درخشید، سپس نخستین فرمانده لشکر خانیونس شد، آنگاه که جنوب به دو لشکر رفح و خانیونس تقسیم شد. و هنگامی که «قسّام» برای نخستین بار پس از عقبنشینی اسرائیل در سال ۲۰۰۵ ساختار فرماندهی خود را آشکار کرد، نام او در میان نامهای اعلامشده بود، در حالی که هنوز سی سال داشت.
و با وجود جوانیاش، دستان او تأثیری محوری در تثبیت حضور کتائب بر جای گذاشت، از طریق عملیاتهای جسورانهای که در کنار فرماندهان تاریخی جنوب انجام داد؛ محمد ابوشماله، رائد العطار، و رافع سلامه که پس از انتقال او به مواضع تخصصی در شورای نظامی -که مهمترینشان فرماندهی رکن عملیات بود- جانشین او در فرماندهی لشکر شد.

و مشهورترین پرونده در مسیر او همچنان «پرونده اسرا» باقی میماند، چرا که محوریترین نقش را در عملیات اسارت سرباز اسرائیلی «گیلعاد شالیت» در تابستان ۲۰۰۶ ایفا کرد، عملیاتی که به «توهم فروپاشیده» شهرت یافت، سپس در تأمین و مخفینگهداشتن او به مدت پنج سال، بدون آنکه سرویسهای اطلاعاتی اشغالگر به او دست یابند، سهیم بود.
و از دل همین مأموریت بود که سنوار، در کنار محمد الضیف، «یگان سایه» را در کتائب بنیان نهاد؛ یگانی که وظیفه تأمین امنیت و نگهبانی از اسرا بر عهده آن بود. و در تناقضی جالب توجه، همان معامله تبادلی که این اسارت در سال ۲۰۱۱ به بار آورد، برادر بزرگترش یحیی را نیز از زندانهای اشغالگر بیرون آورد؛ کسی که بعدها -همراه با الضیف و یارانش- روند توسعه و تقویت را تا رسیدن به «طوفان» رهبری کرد.
با گذشت زمان، نقش سنوار از کار میدانی به تصمیمگیری گسترش یافت، تا جایی که نماینده «قسّام» در اتاق عملیات مشترک شد که میان نیروهای «محور مقاومت» تشکیل شده بود؛ اتاقی که در رویارویی با چالشهای اطلاعاتی طی نبرد «سیف القدس» در سال ۲۰۲۱ نقشی محوری ایفا کرد.
و به حکم مسئولیتش بر رکن عملیات، فرماندهی مستقیم حمله «طوفان الأقصی» و مسئولیت تدوین طرح اجراییای که «تیپ غزه» در ارتش اشغالگر را طی ساعاتی معدود از پا درآورد، به او نسبت داده میشود. و پیش از «طوفان»، سنوار بر مجموعهای از دورههای نظامی «اتاق عملیات مشترک» بازوهای نظامی در نوار غزه نظارت داشت که هدفشان یکسانسازی مفاهیم و شکستن موانع پیش روی کار میدانی مشترک بود؛ آمادهسازی برای حمله و برای نبرد دفاعی گسترده از غزه. و در همه اینها نقشی محوری در توسعه سلاحها و تاکتیکهای نبرد و تثبیت الگوهای عملیاتی و طرحهای دفاعی داشت، تا جایی که به یکی از مهمترین فرماندهان شورای نظامی و تصمیمگیران محدود کتائب بدل شد.
طی سه دهه، سنوار هنر پنهانشدن را به کمال رساند، بهطوری که هیچ تصویر رسمیای از او شناخته نشد، و در بازداشتگاهها آنقدر که برادرش گذراند، نگذراند، پس در برابر سرویسهای اشغالگر کمتر آشکار باقی ماند، تا جایی که به «مرد سایه» ملقب شد. از تلاشهای ترور متعددی جان به در برد، برجستهترینشان در سال ۲۰۰۳، سپس در جنگ سال ۲۰۱۴ هنگامی که خانهاش ویران شد و شایعه شهادتش پخش شد، لقب دیگری به نامهای سایهگونهاش افزوده شد: «زنده مرده». همچنین بر تسلط به زبان عبری همت گماشت، تا پیگیری دقیقی از مسائل اسرائیلی از منابع خودشان داشته باشد.
سپس سنگینترین لحظهاش فرا رسید. پس از شهادت محمد الضیف، فرماندهی کامل کتائب به او رسید، در حساسترین مرحله از نبرد دفاع از غزه در برابر جنگ نسلکشی. پرچم را در زمانی بر دوش گرفت که ضربات به اوج خود رسیده بود، پس نقشی مهم در تثبیت پیکره کتائب و حفظ توانش در جذب ضربات پیدرپی و ترمیم دوباره صفوفش داشت.
در ماه مه ۲۰۲۵، اشغالگران با کمربندی انفجاری در شرق خانیونس او را هدف قرار دادند و بعدها اعلام کردند پیکرش را در اختیار دارند. با این حال، «قسّام» شهادت او را رسماً تنها در ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵ اعلام کرد.
فرمانده پنجم: عزالدین حداد.. نگهبان جغرافیای شمال
در شهر غزه، قلب تپنده نوار غزه و حساسترین لشکر آن، عزالدین حداد در سال ۱۹۶۶ به دنیا آمد. و از همین شهر، که تا شهادتش هرگز به عنوان فرمانده آن را ترک نکرد، مردی سر برآورد که به کتوم بودن شدیدش شهره بود، تا جایی که اشغالگران او را «شبح قسّام» لقب دادند، و در میان یارانش به «روباه کتائب» به سبب زیرکی و توان مانورش شناخته میشد. حداد به فرماندهی از بالا نرسید، بلکه پلهپله از پایین به آن صعود کرد؛ سربازی در پیادهنظام لشکر غزه بود، سپس فرمانده گروهان، سپس فرمانده گردان، تا سرانجام فرماندهی همان لشکر را بر عهده گرفت.
نخستین مکتبش دستگاه امنیتی «مجد» بود، که یحیی سنوار آن را برای تعقیب و ردیابی همکاران [عاملها] بنیان نهاد. و در این دستگاه، که بیشتر کادرهای برجسته جنبش در آن زمان در آن فعال بودند، حداد نقشی برجسته در درون شهر غزه ایفا کرد و حس امنیتیاش را که تا پایان مسیرش همراهش بود، صیقل داد. سپس میان مأموریتهای نظامی متعددی در ساختار کتائب جابهجا شد که شامل فرماندهی رکن سلاحهای پشتیبانی میشد، همچنانکه در طرحریزی و اجرای عملیاتها و حملات متعددی علیه اشغالگران مشارکت داشت.

نامش با یک جغرافیای واحد که همیشه همراهش بود گره خورد: شهر غزه و شمال نوار غزه. در نبرد «الفرقان» در اواخر ۲۰۰۸ و آغاز ۲۰۰۹، خانهاش در محله شجاعیه برای نخستین بار بمباران شد، سپس دوباره در جنگهای سالهای ۲۰۱۲ و ۲۰۲۱ هدف قرار گرفت. و هنگامی که اشغالگران «باسم عیسی»، فرمانده لشکر غزه در نبرد «سیف القدس»، را ترور کردند، حداد جانشین طبیعی او در فرماندهی مهمترین و خطرناکترین لشکر شد، لشکری که پیشتر در سختترین مراحل فرماندهیاش کرده بود و دستکم پنج گردان زیر امر او فعالیت میکردند. بدینسان یکی از برجستهترین مطلوبان اشغالگران شد، تا جایی که در نوامبر ۲۰۲۳ جایزهای ۷۵۰ هزار دلاری برای دستیابی به او تعیین شد.
یک سال پیش از «طوفان»، حداد در لباس نظامی در ویدیویی که «قسّام» منتشر کرد ظاهر شد و به اشغالگران هشدار داد که «در هر نبرد آیندهای از دقت و تراکم موشکهای قسّام شوکه خواهند شد»، و وعده داد که راهشان به سرزمین مقدس در پیش است. وعدهای که ظرف یک سال محقق شد، چرا که در ششم اکتبر ۲۰۲۳، ساعاتی پیش از حمله، فرماندهانش را مخفیانه احضار کرد و برگهای حامل نشان کتائب به آنان سپرد، که در آن دستور آغاز «طوفان الأقصی» بود، با توصیه به اسارت هرچه بیشتر سربازان در ساعات نخست، پخش مستقیم صحنههای تصرف مواضع و شهرکها، و برافراشتن پرچم کشورهای عربی و اسلامی بر فراز آنها.
با آغاز جنگ، از موضع فرماندهی لشکر غزه، چالشی دوگانه پیش روی حداد قرار گرفت: حفظ اسرایی که لشکرش سهم بزرگی از آنان را پس از تصرف مواضع نظامیای چون پایگاه «ناحل عوز» در شرق شجاعیه به دست آورده بود، و حفظ انسجام طرحهای دفاعی در برابر حجم عظیم آتشی که شهر غزه و شمال آن را در مرحله نخست هدف گرفته بود. سپس، هنگامی که اشغالگران احمد الغندور «ابوانس»، فرمانده لشکر شمال، را همراه گروهی از فرماندهانش در نوامبر ۲۰۲۳ ترور کردند، حداد عملاً فرمانده تلاش میدانی در هر دو لشکر غزه و شمال شد؛ یعنی کل منطقه شمال وادی غزه.
در همین لحظه تاریخی بود که برجستهترین نقشش، به عنوان «نگهبان جغرافیای شمال»، شکل گرفت؛ چرا که با اخطار اشغالگران به ساکنان برای کوچ اجباری به جنوب وادی، در تلاشی برای تبدیل شمال به منطقهای خالی از اهالیاش، حداد نبرد حفظ همان موجودیت فلسطینی را به پیش برد. رهبری مقابله با «طرح ژنرالها» را بر عهده گرفت که هدفش نابودی هر نشانهای از زندگی در شمال بود تا الگویی اولیه برای ویرانی کامل باشد، و مقاومت پس از صد روز نبرد پیوسته موفق شد آن را ناکام گذارد و اشغالگران را وادار به عقبنشینی کند. در تمام این مدت، حداد هدفی دستنیافتنی باقی ماند؛ خانهاش چهار بار ویران شد، از تلاشهای مکرر ترور جان به در برد، و بهایی سنگین از خون خود پرداخت آنگاه که دو پسرش به شهادت رسیدند: نخستزادهاش «صهیب» در محله التفاح در ژانویه ۲۰۲۵، و دومی «مؤمن» در مرکز شهر در آوریل ۲۰۲۵، و در تشییع هیچکدام حاضر نشد.
سپس همان سرنوشتی که پیشینیانش داشتند به او نیز رسید؛ پس از شهادت محمد سنوار، حداد فرماندهی «شورای نظامی» قسّام را بر عهده گرفت، در زمانی که این شورا بیشتر فرماندهان تاریخیاش را از دست داده بود. فوریترین مأموریتش پر کردن جای خالیها، بازسازی ساختار، و رسیدگی همزمان به میدان و سیاست بود. و تحت فرماندهی او، کتائب تلاشهای جدیای برای اسارت سربازان بیشتر در برابر عملیات «عربات جدعون» انجام داد، طرحها و تاکتیکهای دفاعی خود را بهروز کرد، کاربرد بمبهای دستساز را گسترش داد، و بمب «شواظ» را به «شواظ فدائیه» ارتقا داد، که رزمندگانش در فروانداختن آن در داخل اتاقکهای فرماندهی خودروهای زرهی مهارت ویژهای از خود نشان دادند.
حداد، بنا به منابع «قسّام»، موفق شد همه جاهای خالی فرماندهی را پر کند، با تکیه بر سیاستی که مقاومت آن را نهادینه کرده بود، مبتنی بر آمادگی برای سناریوهای ترور و آمادهسازی پیشینی جانشینان، به گونهای که از بروز هرگونه خلأ فرماندهی جلوگیری شود.
و در ۱۵ مه ۲۰۲۶، پس از آنکه به آخرین نام شناختهشده از میان طراحان «طوفان» بدل شده بود، اشغالگران او را در محله الرمال با حملهای دوگانه به یک آپارتمان مسکونی و یک خودرو هدف قرار دادند، و «نتانیاهو» و «کاتس» بعدها اعلام کردند که این حمله با دستور مستقیم آنان اجرا شده است. حداد به همراه همسر، دخترش، و شماری از غیرنظامیان به شهادت رسید، با وجود آتشبسی که در آن زمان اعلام شده بود. انبوهی از اهالی غزه او را تا گورستان شیخ رضوان تشییع کردند، جایی که در همان شهری به خاک سپرده شد که تا آخرین نفس از آن دفاع کرده بود.
فرمانده ششم: محمد عوده.. از سایه اطلاعات تا واجهه فرماندهی
در اردوگاه جبالیا در شمال نوار غزه، محمد علی عوده در سال ۱۹۷۴ به دنیا آمد، و در همانجا از انتفاضه نخست به صفوف جنبش «حماس» پیوست. اما نامش -برخلاف پیشینیانش- تا هفتههای پایانی زندگیاش کاملاً از افکار عمومی غایب ماند، چرا که تمام مسیرش را در عمیقترین مواضع کار مخفی گذراند: اطلاعات نظامی. به «ابوعمرو» شهره بود و او را یکی از برجستهترین مغزهای اطلاعاتی کتائب توصیف میکردند، و در تدابیر امنیتیاش بسیار سختگیر بود؛ بدون همراه یا ترتیبات چشمگیر رفتوآمد میکرد، از این رو سالهای طولانی از دید پنهان ماند.
عوده در چند موضع پیش از رسیدن به اوج پلهپله بالا رفت. به محمد الضیف نزدیک بود، بهویژه در راهروهای تولیدات نظامی و ابداع ابزارهای قدرت. در جنگ ۲۰۱۴، در هدایت یگانهای نخبه برای اجرای عملیاتهای پشت خطوط دشمن نقش داشت، در نبرد تنبهتن دلیری از خود نشان داد، و تاکتیکهای «دفاع متحرک» را ابداع کرد که به مقاومت امکان تداوم نبرد در برابر برتری اشغالگران را داد.
میان مواضع گوناگون در تولیدات نظامی و عملیات جابهجا شد، فرماندهی گردانی در اردوگاه جبالیا و سپس فرماندهی لشکر شمال را برعهده گرفت، پیش از آنکه مسئولیت رکن اطلاعات نظامی را بر عهده بگیرد، تا فرماندهی لشکر شمال به فرمانده تاریخیاش احمد الغندور «ابوانس»، همراه دیرینهاش، بازگردد. از این موضع حساس فرماندهی، یکی از طراحان «طوفان» بود و مسئول طرحریزی و هماهنگی اهداف تصرف در هفتم اکتبر.
در جنگ نسلکشی، نقش عوده در رأس رکن اطلاعات به اوج خود رسید، بهطوری که برجستهترین و محوریترین نقش را در حفظ جبهه امنیتی مقاومت و در نبرد ذهنها با اشغالگران ایفا کرد. دشمن از طریق عظمت ماشین نظامی و اطلاعاتیاش کوشید تا وضعیتی از بیحفاظی امنیتی در صفوف و ساختار مقاومت پدید آورد، اما رکن اطلاعات تحت فرماندهی او موفق شد بسیاری از نقشههای او را ناکام بگذارد، شیوههای امنیتی برخورد با چالشهای جنگ را توسعه دهد، و دیواری اطلاعاتی استوار در برابر تلاشهای نفوذ اسرائیل بنا کند. این دیوار امنیتی در تثبیت خواستههای مقاومت، و در صدر آنها ناکامسازی تلاشهای اشغالگران برای آزادسازی اسرایشان به زور، نقش داشت، بهگونهای که این حقیقت را تثبیت کرد که تنها راه بازگرداندن آنان، معامله تبادل است، نه فشار نظامی.

در مرحله آخر، عوده به یکی از نزدیکترین افراد به عزالدین حداد بدل شد و شریک او در تلاشهای بازآرایی ساختار فرماندهی پس از سلسله ترورهایی شد که الضیف و سنوار و دیگران را در برگرفت. و چون حداد به شهادت رسید، عوده مسئولیت «شورای نظامی» قسّام را جانشین او بر عهده گرفت.
اما فرماندهی او جز درخششی گذرا نبود، چرا که تنها پس از حدود یازده روز، دقیقاً در ۲۶ مه ۲۰۲۶، اشغالگران هدف قرار گرفتنش را در حملهای به ساختمانی مسکونی در محله الرمال شهر غزه اعلام کردند. او همراه با همسر و فرزندانش و شماری از غیرنظامیان به شهادت رسید، با وجود آتشبس جاری در آن زمان. این مرد هنوز یک ماه کامل در جایگاهش نگذرانده بود، و پیش از آن نیز بهایی از پیش پرداخته بود، آنگاه که خانه پدرش در جبالیا پس از آتشبس بمباران شد و پسر ارشدش عمرو به شهادت رسید.
پایانبخش: فرماندهی میدانی و مرجعیت «دایره نظامی».. رفع ابهام
پژوهشگر تاریخ کتائب «قسّام» با ابهامی مکرر روبهرو میشود که غالباً او را به خلط میان دو جایگاه متمایز میکشاند: فرماندهی نظامی میدانی-اجرایی از یک سو، و مرجعیت «دایره نظامی» در دفتر سیاسی از سوی دیگر. و شاید برجستهترین جلوه این ابهام آن چیزی باشد که نام شیخ صلاح شحاده را احاطه کرده، کسی که بسیاری منابع او را «نخستین فرمانده نظامی» کتائب در دوران انتفاضه اقصی توصیف میکنند، بلکه گاه او را در زمره سلسله فرماندهان میدانی آن قرار میدهند.
اما حقیقت دقیقتر از این سادهسازی است؛ صلاح شحاده، یکی از هفت بنیانگذار جنبش «حماس» و نماینده منطقه شمال در نخستین فرماندهی آن، بیتردید بنیانگذار واقعی نخستین ساختار نظامی بود؛ چرا که در سال ۱۹۸۴ دستگاه «مجاهدین فلسطینی» را تأسیس کرد، که پیش از تأسیس جنبش بود و بعدها به هسته «قسّام» بدل شد. اما جایگاه او در مرحله بلوغش، جایگاه فرمانده میدانی-اجرایی همانند فرمانده «شورای نظامی» نبود، بلکه عملاً حلقه پیوند میان فرماندهی نظامی و فرماندهی سیاسی بود؛ همان جایگاهی که بعدها در دفتر سیاسی به مسئول «دایره نظامی» شهره شد. این جایگاهی سیاسی-مرجعی است که بر رابطه میان دو بازو نظارت دارد و چارچوب کلی را ترسیم میکند، نه جایگاهی اجرایی که عملیاتها را هدایت و نبردها را در میدان مدیریت کند.
و این تمایز کلیدی برای فهم ساختار «قسّام» است، چرا که مسئولیت دایره نظامی در تاریخ جنبش میان چند فرمانده دست به دست شده: برخی از درون همان دستگاه نظامی آمدند، مانند مروان عیسی که حلقه پیوند میان دو سطح و معاون فرمانده «شورای نظامی» بود، و برخی از بیرون آن آمدند، مانند یحیی سنوار که مدتی مسئولیت این دایره را بر عهده گرفت پیش از آنکه به فرماندهی دفتر سیاسی جنبش در غزه منتقل شود. این جایگاه، بهطور طبیعی، پلی میان سیاست و نظامیگری است؛ گاه فرماندهای نظامی که به مرجعیت صعود میکند آن را اشغال میکند، و گاه سیاستمداری که پرونده نظامی را در دست دارد.
از همینجاست که فهم توالی ارائهشده در این گزارش روشن میشود؛ شش فرمانده، سلسله فرماندهی میدانی-اجرایی کتائب را نمایندگی میکنند، یعنی کسانی که عملاً زمام کار نظامی و فرماندهی «شورای نظامی» و مدیریت نبردها را در دست داشتند. اما شحاده، در جایگاهی متفاوت ایستاده است؛ به عنوان کسی که پیشتر بود و بنیانگذار بود، و بعدها مرجع شد، نه در صف فرماندهان اجرایی.
و در بازخوانی سرگذشت این شش تن، رشتهای جامع نمایان میشود: همگی شهید شدند، و بیشترشان زندگی را در سایه، تحت تعقیب، بیآنکه تصویر یا صدایشان شناخته شود، از موضعی به موضع دیگر گذراندند تا به شهادت رسیدند. و از نمروطی که هسته نخست را با ابزارهایی ابتدایی بنا نهاد، تا عوده که فرماندهی جز چند هفته به او مهلت نداد، حکایت بازویی نظامی آشکار میشود که طی سه دهه از گروههای پراکندهای که همکاران را تعقیب میکردند و با تپانچه به خودروهای شهرکنشینان حمله میبردند، به ساختاری نظامی یکپارچه بدل شد که گستردهترین عملیاتهایش را طرحریزی میکند، لشکری نظامی کامل را از پا درمیآورد، و طولانیترین جنگهایش را از سر میگذراند.
این حکایتی است که ترور فرماندهای پس از دیگری متوقفش نکرد؛ زیرا مقاومت به ساختاری بدل شده که از افراد فراتر میرود، جانشینانش را از پیش آماده میکند، پس افتادن یک فرمانده خلأیی طولانی بر جای نمیگذارد.
منبع: متراس



