لبنان بی دولت؛ بر مبنای سیاست!
بلال اللقیس تحلیلگر لبنانی در الاخبار نوشت:

لبنانیها در گشودن این معما یا تفسیر آن درماندهاند: آیا لبنان یک دولت است، یا اندیشهای برای دولتشدن، یا صرفاً سیاستی از سیاستهای قدرتهای غربی؟
دولت، پیش از آنکه مجموعهای از رویهها و نظامها و نهادها باشد، اندیشهای است که در ذهن و باور مردمانش جای دارد، و باید در نگاه بیرون نیز چنین باشد؛ این همان چیزی است که از معنای شناسایی بینالمللی میتوان دریافت.
زمینهای که لبنان در آن پدید آمد نشان میدهد که این کشور خواستهی بخشی از جامعهاش بود، نه برای آنکه کیانی مستقل باشد، بلکه پناهگاهی برای دوری از «دیگری» (و آن دیگری همان جهان عربی-اسلامی است). لبنان هرگز نماد خودِ استقلال نبود، یعنی خودی توانا بر داشتنِ استقلال و همترازی با بیرون، بلکه بر یک قرن از عمرش سرپرستیهای خارجی چیره بود. هویتش نیز نه بهگونهای مثبت، بلکه با نگاه به تمایز از عمق عربی به سود غرب شکل گرفت. او الگوی غرب در شرق بود، یا شاید میتوانست ملتی در سیاق تجربهی آمریکایی باشد، چنانکه جوزف ابوخلیل گفته است، به این ادعا که کشوریست که مردم و اجزایش از ستم به آن «گریختهاند»، در آرزوی الگوی آزادی، یا کیانی که به آزادی اجتماعی و سیاسی، بنا به فهم و تعریف غربی، ممتاز است. اما اگر در رفتار بیرون دقیق شویم، این بیرون هرگز به لبنان بهچشم کیانی خودبنیاد ننگریست، بلکه با آن چون یکی از سیاستهای خود رفتار کرد.
هیچگاه به معیارهای تحقق دولت، یا میزان پایبندیاش به حقوق بینالملل و قواعد آمرهی آن، یا به منشور سازمان ملل و مقدمه و حقوق بشر آن، نظر نکرد. مهم تحقق معیارها و ارکان دولت، آنگونه که در هر دولتی است، نبود؛ آنچه اهمیت داشت ماهیت نقش و کارکرد آن بود، و اینکه چه کسی زمام حرکتش را در دست دارد.
از همان بنیانگذاری، فرانسه و بریتانیا، و پس از آنها آمریکا، به لبنان بهچشم سیاست نگریستند؛ گاه پلی برای عبور، و گاه پشتیبانی برای اسرائیل، یا نقشی مشابه آن. به آن نه چون فرایندِ شدنِ یک ملت، بلکه چون ملتهایی متعدد نگریسته شد. برایشان اهمیتی نداشت که مردم سرچشمهی قدرتاند، از این رو با او روابطی همتراز نساختند، بلکه روابطی مبتنی بر وابستگی و الحاق برقرار کردند، چرا که او یکی از ابزارهایشان بود. سفیران غرب هنوز هم از موضع قیمومت و امر و نهی و سرزنش، و گاه حتی تحقیر، با لبنان رفتار میکنند.
بهطور کلی، آمریکا، و نیز فرانسه، به لبنان چون میدان نفوذ سیاسی و امنیتی، یا سکویی برای رخنه، مینگرند، و نهتنها از طریق قدرتهای رسمیاش، بلکه با روابطی مستقیم و آمرانه با نهادهای گوناگون امنیتی و قضایی و نظامی و اقتصادی، و نیز سیاسی آن تعامل میکنند. کار گاه به آنجا میرسد که بر نامهای نامزد برای تأثیرگذارترین مناصب کشور «وتو» گذاشته میشود، در حالی که مقامات لبنانی، و بسیاری از احزاب، در این باره چشمبهراه رضایت بیروناند.
برای آمریکا، نه قانون اساسی مهم است، نه اینکه چه کسی حکومت میکند، نه تنوع؛ آنچه اهمیت دارد این است که لبنان چگونه و در چه جهتی اداره شود. این پرسشی است که برایش الحاح دارد. او را نه حکومت و نه مشروعیت آن و عناصرش نگران میکند، بلکه حکمرانی، یعنی چگونگی مدیریت حکومت، بهشیوهای شبیه اتحادیهی شهرداریها یا نظامهای غیرمتمرکز، برایش مهم است.
این رخنهی آمریکایی هرگز به این اندازه در ساختار لبنان و نهادهایش ریشه نمیدواند، اگر لبنان از همان روز نخست، بهدور از معامله و مصالحه، استقلالش را با شایستگی بهدست آورده بود، و اگر بیرون به آن چون دولتی واقعی مینگریست که روابطش را بر پایهی همترازی و تبادل منافع با دیگران میسازد.
نخستین مسئولیتِ آنچه بر لبنانیها رفته، بر عهدهی خودشان است. از همان روز نخست، کشورشان را چون کودکی خردسال و نازپرورده معرفی کردند که با محبت و مهربانی بیرون زندگی میکند، و این یعنی او سرور خویش نیست، بلکه همواره به سرپرست نیاز دارد. او را همچنین «سوئیس شرق» نامیدند، اندیشهای که نه علمی، بلکه سوررئال بود و دههها همراه لبنان ماند. نه او سوئیس است، نه فرهنگ این بخش چون فرهنگ اروپاست، نه پیرامونش چون پیرامون سوئیس، و نه توازنها و بازیگرانی که سوئیس را احاطه کردهاند همانهایی هستند که لبنان را در بر گرفتهاند.
مردمانش او را همچون پیامی و ضرورتی برای بشریت نیز معرفی کردند، و در تصویر او چون دروازهی همزیستی ادیان اغراق کردند. اما آیا ادیان، یا حتی بشریت، در نبود عدالت، یا در سایهی تبعیض و نژادپرستی و مرگ انسانیت، میتوانند همزیستی کنند؟ آنان اوهامی میساختند و در آن زندگی میکردند.
از همان روز نخستِ «استقلال»، حق انحصاری تصمیم دربارهی جنگ و صلح را از خود نفی کرد، و پنداشت که حمایتش را باید به بیرون سپرد، و این بیرون است که مدار و ماهیت امنیتش را تعیین میکند.
صاحبان این آرا و پیشفرضها به این نکته توجه نداشتند که جهان دستخوش دگرگونی است. آنان میپنداشتند -و برخی هنوز میپندارند- که سلطهی غرب ابدی است، و منطق سیاست بر تسلیم در برابر قدرتمند استوار است، و غرب همان قدرتمند بود، در اوج صعود، و همچنان چنین خواهد ماند. از همینروست که قدرت حاکم، همسوییهای خود را به «واقعگرایی» توجیه کرد، نه به معیارها و اصولی که ساختن سرزمینها را اداره میکنند (به میثاق ملی بنگرید، سپس تلاشهای پیمان بغداد، سپس توافق قاهره در سال ۱۹۶۹، سپس توافق ۱۷ می، سپس رابطهی ویژه با سوریای اسد، و سرانجام بندهای آنچه «چارچوب مذاکراتی» میان هیئت رئیسجمهور عون و اسرائیل با سرپرستی آمریکا نامیده شد؛ همهی اینها به یک توجیه واحد تکیه دارند، و آن اینکه لبنان توانی ندارد، و واقعگرایی اقتضا میکند که تجاوز به حاکمیتش و میثاقهای بنیادین بینالمللی پذیرفته شود).
از همینرو، شاید از هراسانگیزترین تناقضهای لبنانی این باشد که اجزای این کشور میتوانند برای منافع یا سهم خود در نظام بجنگند، و دهها هزار قربانی بدهند بیآنکه کوتاه بیایند، اما برای شریک خود یا برای لبنان نمیجنگند. شاید بدانسبب که از تعصب طایفهای و گروهی به معنای دولت ملی گذر نکردهاند، یا بدانسبب که میپندارند دولت همانجاست که منافعشان است. در بیش از شش دهه، هرگز نشنیدهایم که راست لبنانی حتی یکبار تصمیم به رویارویی با دشمن صهیونیستی گرفته باشد، حتی بهشکل سیاسی یا رسانهای یا حقوقی، چه رسد به رویارویی نظامی؛ بلکه همواره کوشیده با او تعامل کند و از او، یا مستقیماً از غرب، یاری بجوید تا واقعیت را به سود خود دگرگون کند.
و آنجا که راست و متحدانش در بیرونراندن سوریه از لبنان در آغاز هزارهی نو کامیاب شدند، برایشان تأییدی بود بر اینکه امنیت لبنان در گرو تواناییشان در متقاعدکردن بیرون است، یعنی سیاست لبنان از جنس سیاست گروههای فشار است، نه سیاست دولتهای ملی رسمی (به نامگذاری توافق با اسرائیل بهعنوان «چارچوب» بنگرید، تا از نهادهای رسمی عبور نکند). و چون کامیاب شدند، پنداشتند این کامیابی از توان تأثیرگذاری و روابط عمومیشان میآید، بهشیوهای شبیه الگوی «ایپاک»، نه از اینکه بیرون آنان را برای اهداف خود در سرکوب مردمان منطقه و نیروهای زندهی آن و نیروهای شرقی که خود در آن زندگی میکنند، بهکار گرفته است.
از همینرو، دهههاست از آنان بیانیهی محکومیتی برای سیاستهای آمریکا در جنگهایش، یا در تکهتکهکردن منطقه، یا اشغال افغانستان و عراق، یا تجاوزش به یمن، یا سرانجام تجاوزش به ایران، شنیده نشده است. گویی این رخدادها به آنان مربوط نیست، گویی آنان بافتی از این منطقه نیستند، نه از هویت مردمانش و نه از تاریخش. حتی برخی از نخبگان و احزاب راست، چون حزب «کتائب» و «القوات»، بیهیچ شرمی به سخنچینی روی آوردند. عموم نخبگانشان بر این باورند که پیام لبنان در انسانیت است، اما کدام انسانیت؟ برایشان، همان انسانیتی است که به غرب و الگوی آن نزدیکتر است، هرچند معرفتشناسانه و وحشیانه باشد. انسانیت، در نگاهشان، ایستادن در کنار مظلوم نیست، نه سخنگفتن از عدالت، نه پایبندی به آرمانهای حق، نه دفاع از ستمدیدگان؛ بلکه انسانیتِ آنان همان خودمحوری است. و چون در جستوجوی توجیهی برای کردار خود برمیآیند، به نظریهپردازیِ بیطرفی پناه میبرند.
از همینرو، هرگز آنان را نمیبینی که در برابر دشمن انسانیت و لبنان، اسرائیل، مقاومت کرده باشند، نه به معنای مسلحانه، نه سیاسی، نه حقوقی، نه مردمی، حتی نه رسانهای. در فرهنگ آنان سیاست ملی، یا سیاست دولت، جایی ندارد، زیرا از اقتضائات سیاست، تمایز از دشمن است، تا آنجا که در ضرورت به تصمیم جنگ با او برسد. در فرهنگ آنان برنامهای بر پایهی نفرت از دشمن صهیونیستی نیست، و این در هنر یا رفتار اجتماعیشان بازتاب نمییابد. از همینرو، تصور آنان از انسانیت، تصوری همسو با غرب است، و همانگونه که هابرماس و دیگرانی سقوط کردند، آنان نیز در سکوت دربارهی نسلکشی صهیونیستی علیه فلسطینیان فرو افتادند، با آنکه مدعی شهروندی جهانی و انسانیت بودند (و از باب انصاف، پدیدهای یگانه به نام میشل عون بود که کوشید این جریان را، بهنام مشرقیت، به آگاهی واقعی از منطقه رهنمون شود، اما این تلاش به بار ننشست، و به گذشته بازگشت).
از همینرو، چون به لبنان از آغاز تأسیسش بنگریم، آن را بیشتر نزدیک به سیاست میبینیم تا نزدیک به اندیشه یا فرایند دولتشدن. نمیخواهند مستقل باشد، چرا که استقلال واقعیاش به زیان اهل قدرتِ بهرهمند از او، و به زیان بیرون است که در برابر خود کیانی سرور و یکپارچه و مانعی بر سر آرزوهایش خواهد یافت. و بدینگونه، دو طرف بر این همداستان شدند که لبنان طرحِ دولت و میهن نباشد، بلکه سیاست بماند، و گاه میدان.
منبع: الاخبار



