مکتب انقلاب

بررسی دلایل عدم موفقیت پروژه تقریب مذاهب؛ با اخلاق مبارزه وحدت شکل نمی‌گیرد!

مجتبی احمدیتقریبا همه می‌دانند که پروژه وحدت اسلامی به مقصدی که قرار بود برسد نرسیده است. بخش عمده ای از پاسخ چرایی این مسئله را حتما باید در علوم انسانی جستجو کرد. اما متاسفانه تصمیم سازی و تصمیم گیری در حوزه وحدت کماکان در دست نهادهای امنیتی و یا نهادهای مذهبی است. ولی آنچه ضروری به نظر میرسد اندیشه ورزی اصحاب علوم انسانی در حوزه وحدت اسلامی است. در همین راستا سراغ مجتبی احمدی کارشناس مسائل جهان اسلام رفتیم تا درباره علل عدم موفقیت وحدت اسلامی گفتگو کنیم.

به نظر شما چرا اتفاقی که قرار بود در بحث تقریب رقم بخورد رقم نخورد و موفقیتی در این زمینه آنطور که انتظار می رفت کسب نشد؟

انقلاب اسلامی را اگر بخواهیم در ادامه جنبش های اسلامی فهم بکنیم پدیده هایی در مسیر شدن بودند. یعنی اگر ما به قرن 20 یا حتی قبل تر از آن نگاهی بکنیم که البته من می خواهم قرن 20 را مبنا قرار بدهم، مسلمانان با مجموعه ای از مسائل مواجه شده بودند که می شود گفت صورت بندی دقیق و کاملی از این مسائل نداشتند که یکی از این مسائل همین وحدت مسلمانان بوده، یکی دیگر پیشرفت مسلمانان در پاسخ به علل عقب ماندگی مسلمانان بوده است، مسئله دیگر مباحث برابری طلبی بوده که تحت تاثیر اندیشه های چپ در ورودهای اجتماعی که بوده جنبش های اسلامی هم باید به این مسائل برابری پاسخ می دادند و…

چون با مجموعه ای از مسائلی مواجه بودند که صورت بندی دقیقی از این مسائل نداشتند نمی شد انتظار داشته باشید که اینها برنامه مشخصی هم داشته باشند. عموما با یک چشم اندازهای کلی به امر اجتماعی ورود می کردند که احتمال داشت در این چشم اندازهای کلی در مقام تحقق به دلیل عدم تناسبش با واقعیت های اجتماعی دچار نوعی پارادوکس شود. حتی این اواخر هم که نگاه می کنید جنبش بسیار قدیمی و به نوعی سردوگرم چشیده روزگار به نام اخوان المسلمین در مصر هم  در پی اتفاقات بهار عربی باز دو دل بودند که به عرصه حکمرانی ورود کنند یا ورود نکنند، وقتی هم که ورود کردند باز هم نشان می داد که حتی نتوانستند جامعه خودشان، جامعه مصر را که در آن زندگی کرده بودند با این تنوع و تکثری که در آن وجود دارد راهبری کنند که کار به جایی نرسد که یک انشقاق گسترده اجتماعی به وجود بیاید. ولی رسید.

این را از باب دارم می گویم که هنوز که هنوز است جریان های اسلام گرا و تحت عنوان جنبش های اسلامی در پاسخ به مسائل قرن بیستمی شان صورت بندی دقیقی ندارند. حتی مسئله خلافت که یک پاسخی بوده به همان نیاز به تشکیل حکومت اسلامی که از طرف سلفی ها و مشخصا در این چند سال گذشته دولت الخلافه ای که با نسل دوم یا بعضا سوم سلفی های جهادی شکل گرفت آنها هم نتوانستند صورت بندی دقیقی از این مسئله شان داشته باشند. آنها هم ایده شان یک دولت مستعجل بود که شکست خورد.

مسئله وحدت هم از همین قبیل است. مسئله وحدت به کلی در جنبش های اسلامی در دوران معاصر صورت بندی دقیقی از آن نشده، پرابلماتیک نشده و آن انباشت تاریخی فضای تخاصم و تکفیر و نفرتی که بین فرق مسلمانان بوده اصلا فهم نشده که چرا به وجود آمده که حالا بخواهد برطرف شود یا اصلا از بازتولیدش جلوگیری شود.

لذا معتقدم هم چنان مسئله وحدت اسلامی مثل بسیاری از مسائل دیگری که در دوران قرن بیستم در جنبش های اسلامی شکل گرفت یک مسئله خیلی مجملی است، از حیث نظری و تئوریک و تطبیقش با واقعیت اجتماعی هم به همین خاطر است که نتوانسته موفق باشد. به عنوان مثال جنبش های اسلامی شیعه و سنی بلافاصله که دچار اختلافاتی شدند چون رسوبات فرقه ای شان بازتولید شد و کتاب «جاء دور المجوس» که از 1984 نوشته شد و یکی از کتاب های مهمی است که دوباره افتراق را پس از انقلاب ایران بین جریان های اسلام سیاسی شیعه و سنی ایجاد کرد نشان می دهد که این بازگشت به راحتی می تواند با آن رسوبات فرقه ای رقم بخورد.

مسئله وحدت به کلی در جنبش های اسلامی در دوران معاصر صورت بندی دقیقی از آن نشده، پرابلماتیک نشده و آن انباشت تاریخی فضای تخاصم و تکفیر و نفرتی که بین فرق مسلمانان بوده اصلا فهم نشده که چرا به وجود آمده که حالا بخواهد برطرف شود یا اصلا از بازتولیدش جلوگیری شود.

اگر ما سید جمال را مبدا نظریه وحدت بدانیم. او در یک فضای سیاسی این بحث را مطرح می کند و منظورش از وحدت هم وحدت سیاسی همه مسلمانان در برابر استعمار یا استبداد است. ولی از یک جایی به بعد ما با یک مفهوم جدیدی به اسم تقریب مذاهب آشنا می شویم که قبلی ها اصلا چنین تعبیری به کار نمی بردند. کسانی دارند این تعبیر را به کارمی برند که اتفاقا انگار با سید جمال فرق دارند. مثلا در ایران آقای بروجردی یا آقای قمی این را به کارمی برند که اصلا در فضای مبارزه نیستند. آن طرف قضیه هم الازهر است که آدم حکومت است. بعد از انقلاب می خواهیم این دو مسیر ظاهرا متفاوت را یکی کنیم. و اتفاقا بحث تقریب مذاهب بیشتر می آید و مسلط می شود و نهادی هم که ایجاد می کنیم اسمش را تقریب مذاهب می گذاریم. یعنی گویا دو تا مسیری که یکی نبودند -اگر نگوییم که کاملا با هم متفاوت بودند-  را یک جایی خواستیم به هم برسانیم تا اختلاف میان مسلمانان حل شود. آیا می شود این را به عنوان یک نقض دانست یا نه؟

وجه سلبی وحدت در دوران معاصر نه به دشمن مشترک بوده است. همین مبارزه بوده. می شود گفت نظریه وحدت اسلامی حداقلی است. حداقل این است که در باب مبارزه با کفار حالا اگر بپذیریم که دیگر همدیگر را تکفیر نکنند و دایره اسلام را دار الاسلام تعیین کنیم و یک دارالکفر که مسلمانان از باب ضرورت حفظ کیان اسلام اولویت را به مبارزه بدهند. یک سطح از نظریه وحدت اسلامی، سطح حداقلی اش دشمن مشترک است.

سطح حداکثری اش همان بحث تقریب مذاهب که چه عرض کنم، همان بحث استحاله مذاهب برای ایجاد یک حتی خوانش جدید است که این خوانش جدید دیگر در هیچ یک از گروه های قبلی نیست، یک چیز جدیدی است یعنی دیگر نمی شود به آن اطلاق کرد که این شیعی یا سنی است. با همه تکثر و تنبهی که در این خوانش ها وجود دارد. این دیگر سطح حداکثری آن بوده که طرح بحث شده و حتی آنهایی که گفته اند بنشینیم اختلافات فقهی مان را حل کنیم.

واقعیت این است که آن اخلاقی که در به نوعی مبارزه وجود دارد اتفاقا آن اخلاق رهزن این مبارزه است. آن اخلاق به سمت اقتدار گرایی رفته یعنی مسیر مبارزه خلق و خویی که ایجاد می کند یک خلق و خوی حماسی است در صورتی که ما اگر بخواهیم در فضای وحدت به معنای حداکثری آن، بنشینیم و کار ایجابی کنیم، اصلا فضا خطابی و حماسی نیست بلکه فضای مبتنی بر همدلی و آرامش است. شخصیت هایی مثل آقای بروجردی و الازهر عموما مبارز به آن معنای کلاسی که ما می گوییم نبودند. این کار یک اخلاقی را می طلبد. آن کار هم یک اخلاق دیگری را می طلبد.

ما معتقد هستیم در انقلاب اسلامی با بحران تضاد اخلاقی مواجه شده ایم. از یک طرف به شدت می خواهیم برویم مبارزه کنیم. فضای خطابه و حماسه که ما را به نوعی از اقتدار گرایی می رساند. چون در مقابل آدم به اصطلاح متکبر باید متکبر باشی. اما این خودآگاهی وجود ندارد که قرار است من در مقابل متکبر متکبر باشم دیگر قرار نیست در مقابل غیرمتکبر هم متکبر باشم. اینجا اتفاقا مبتنی بر یک تواضع و فروتنی و خودانتقادی باید بیاییم شروع کنیم تا وحدت ایجابی بتواند معنا پیدا کند. من معتقدم این پارادوکس رفتاری باعث شده ما همان اخلاقی که در مبارزه داریم بعضا بیاوریم اینجا هم وارد کنیم که شما می بینید در فضای داخل کشور هم نه تنها در فضای بین شیعه و سنی بلکه در فضای شیعی شیعی هم این اخلاق به جای اینکه ایجاد همدلی و ذهنیت مشترک و فضایی برای گفتگو کند ایجاد تضاد و تخاصم می کند. من عمده مشکل را در این پارادوکس اخلاقی می بینم.

بعضی ها معتقدند حالا که شما آمدید نظریه تقریب مذاهب را مطرح کردید به واقعیت های عینی جهان اسلام و تقابل های شیعه و سنی در قرن های متمادی عنایت نداشتند و یک بحث خیلی آرمانی را مطرح کردید ولی چون زمینه هایش وجود نداشته همان وحدت سیاسی را هم به شکست کشانده. چرا وقتی زمینه اجتماعی یک چیزی فراهم نیست وارد آن می شوی و باعث می شوی که همان وحدت حداقلی هم تحت الشعاع قرار بگیرد. به نظر شما این نظر درست است؟

این دو مسیر قبل از انقلاب 57 وجود داشته و هر کدام از مسیرها داشته سمت و سوی خودش را می رفته. نظریه وحدت چه به معنای سلبی اش و چه به معنای ایجابی اش، کلا یک نظریه نوظهوری است. این نقدهایی هم که می کنند من می گویم هیچ فرقی ندارد چه انقلاب 57 به صورت حداکثری وحدت را مطرح می کرد یا نمی کرد آن رسوبات تاریخی باقی بود. آن ها که از بین نمی رفت. آن رسوبات در تاریخ ساخته شده باقی هم مانده. هر کسی هم بخواهد به سمت تقریب مذاهب برود ویا هر کسی که بخواهد به سمت وحدت حداکثری و تقریب مذاهب به این معنایش برود، این بحث پیچیده ای است که شما میخواهید با رسوبات تاریخی چه کنید؟

نمی خواهم لزوما زلفش را به انقلاب 57 گره بزنم، هرکسی بخواهد برود با این بحران و این مسئله، با این موانع ذهنی و شناختی مواجه می شود. اما آن چیزی که در انقلاب ما وجود دارد به نظرم ما این خودآگاهی را نداشتیم که این مسئله یک مسئله تاریخی است. بله این مسئله ای ساده نیست با کار همایشی و نمایشی و شعاری اتفاقی رقم نمی خورد. این را باید گذاشت در مسیر طبیعی خودش که یک مسیر شاید صد ساله یا دویست ساله است جلو برود. شتاب نباید داشت باید تمرکز داشت. تمرکز را باید روی بحث ایجاد ذهنیت مشترک از باب همین وحدت حداقلی گذاشت.

بله، بنده معتقدم اگر ما این خودآگاهی را داشتیم نباید زلف آن را به این گره می زدیم. چون اگر بخواهی آن را به این گره بزنی آنجا نمی توانی مسئله را زود حل کنی ولی اینجا وحدت حداقلی نیاز فوری ات است. فعلا همه با هم متحد شویم که وضعیت مسلمانان را از این بحران خارج کنیم بعد وسط مبارزه دعواهای شیعه سنی شکل می گیرد.

نمونه اش را بخواهم بگویم این است که شما می بینید در نوار  غزه که خط مقدم تاریخ مسلمانان در مواجهه با صهیونیست هاست این بحث های تقریب مذاهبی به معنای ایجابی و حداکثری ایجاد مشکل کرده است. یک عده آمده اند از عقاید تاریخی شان در فضای سنی دست برداشتند و یک عده دیگر از اهل سنت در غزه دچار مشکل شدند. و خود اهالی غزه با هم مشکل پیدا کردند وسط این شرایط که تو مبارزه داری و اولویتت در مبارزه چیز دیگری است در این دعواها گیر کردند. به همین خاطر بنده معتقدم باید این خودآگاهی را می داشتیم صبوری می کردیم عجله نمی کردیم فعلا روی وحدت حداقلی کار می کردیم.

مسیر مبارزه خلق و خویی که ایجاد می کند یک خلق و خوی حماسی است در صورتی که ما اگر بخواهیم در فضای وحدت به معنای حداکثری آن، بنشینیم و کار ایجابی کنیم، اصلا فضا خطابی و حماسی نیست بلکه فضای مبتنی بر همدلی و آرامش است. شخصیت هایی مثل آقای بروجردی و الازهر عموما مبارز به آن معنای کلاسی که ما می گوییم نبودند. این کار یک اخلاقی را می طلبد. آن کار هم یک اخلاق دیگری را می طلبد.

ابتدای انقلاب جریاناتی در جهان اسلام به انقلاب اسلامی نزدیک تر هستند که رویکردهای سلفی تر دارند و بنیادگرا تر هستند مثلا خالد اسلامبولی است، مثلا اخوان سوریه قبل از کشتار حماء خیلی رابطه اش با انقلاب ایران خوب است و… ولی حالا بعد از چهل سال ما به جایی رسیدیم که این رابطه معکوس شده یعنی هر که در جهان اهل سنت بنیادگراتر است بیشتر با ما مخالف است. الان ما یک شیفتی به سمت تصوف و صوفیان پیدا کردیم که اینها اصلا از اسلام سیاسی که اصل داستان بود جدا هستند. این شیفت، این دگرگون شدن داستان را چطور تحلیل می کنید؟ مشکل از ما بوده یا از جهان اهل سنت؟ یا اینکه اصلا این پروژه از اول مشکل داشته ما فکر می کردیم می توانیم آن را به سرانجام برسانیم؟ تحلیل شما چیست؟

در آن مقطع، مسلمانان در قرن بیست خیلی سرخورده بودند. جریان های اسلامی سرکوب و اعدام می شدند. هم از استبدادهای داخلی ضربه خورده بودند هم از استعمار و جریان امپریالیسم ضربه خوردند و هم از حیث هویتی ضربه خوردند. شما کلا در جریان اسلام گرایی سیاسی با یک جریان سرخوردگی مواجه هستید که این جریان سرخوردگی یک جا به یک دستاوردی می رسد. انقلاب 57 یک انگیزه و امیدی ایجاد می کند فضای مثبتی برای همه اینها ایجاد می کند که می شود از این فضای سرخوردگی و خفقان عبور کرد و با تکیه بر آموزه های اسلامی به سمت حکومت رفت. این یک فضایی بود که تحت تاثیر آن فضا اوایل انقلاب به وجود آمده بود چون آن حس مشترک وجود داشت، درد مشترک وجود داشت، حس مشترک به وجود آمد.

اما باز من معتقدم اینکه چرا این اختلافات به وجود آمد بخشی از آن به ویژگی اخلاقی روانی و رفتاری اسلام گرایی سیاسی برمیگردد. اسلام گرایی سیاسی چون به شدت مبتنی بر یک فضای حماسی و خطابی است و ناخودآگاه یک منیتی در آن نهفته است خیلی زود دچار تعارض می شود. حتی با خودش. فرقی ندارد. چه در جریان های شیعی چه در جریان های سنی. این به خاطر آن خلق و خو است. فقط این نیست که واگرایی سلفی ها و بنیادگراها از انقلاب اسلامی به وجود آمد بین خودشان هم هزار و یک دعوا و کشت و کشتار و اختلاف به وجود آمده کمااینکه بین اسلام گرایی شیعی هم اختلافات به وجود آمده است. لذا من معتقدم اینها از حیث رفتاری و روانی کلا مستعد انشعاب و انشقاق بودند.

اما نکته دیگری که در آن مقطع وجود دارد که می شود پیش بینی کنیم همان است که درست است که اینها از حیث سیاسی ایده مشترک دارند اما از حیث معرفتی و اعتقادی هنوز خاستگاه های مشترکی ندارند. احتمالش وجود دارد که اگر اینها با هم به اختلافی بخورند آن خاستگاه معرفتی سر باز کند. که این اتفاق رقم خورده.

 از این بابت هم از حیث روانی رفتاری و از حیث معرفتی همه اینها قابل پیش بینی بوده که اتفاقا طبق همین پیش بینی ها همه چیز رقم خورده. اینکه الان هم در این مقطع ما بگوییم جریان انقلاب اسلامی سراغ تصوف رفته بخشی از آن برمی گردد به اینکه تصوف دیگر خیلی تضاد و اختلاف ایجاد نمی کند. طبیعتا این فرار از مسئله است. ندیدن مشکلات خودش است. نمی خواهد بازاندیشی کند. نمی خواهد حل مسئله کند. نمی خواهد خود اصلاح گری کند به چیز دیگری استناد می دهد و سراغ چیز دیگری می رود. اینها نفهمیدن اصل مسئله است.

 آیا نمی شود گفت اسلام گرایی سیاسی چون دربرابر مدرنیته شکل گرفته یک نوع خلوص گرایی در ذاتش هست. این خلوص گرایی یک جایی که جلو می رود ممکن است سر کوچک ترین مسائل با دیگری به مشکل بخورد؟

حتما همینطور است. چون ما با یک نوع از سرخوردگی مواجه بودیم، سرخوردگی ها معمولا از حیث درونی و انفسی حالاتی را که ایجاد می کنند. یا باید جریان های اسلام گرا یک نوع افسردگی تاریخی پیدا می کردند یا باید یک افقی ایجاد می کردند که آن در افق یک چشم اندازی مطرح می شد که آن چشم انداز یک بهشت برین و یک اتوپیایی بود که به سمتش می خواهند حرکت کنند. این اتوپیایی نگاه کردن و خالص نگاه کردن و رئالیستی نگاه کردن نمی خواهم بگویم فقط در اسلام گراها بوده در چپ ها هم همین بوده است. عموما سرخوردگی ها باعث می شود که حتی در شیعه هم بعد از واقعه عاشورا که نخواستیم منفعل شویم خیلی به سمت غلوگرایی رفتیم. خیلی به سمت اتوپیا گرایی رفتیم. حتی مسئله اینکه امام نمی میرد و امام زنده است و بسیاری از این گزاره های معرفتی ناشی از آن رفلکس روانی بوده.

در جریان های اسلام گرای سیاسی به دلیل سرخوردگی هایی که داشتند به سمت فضاهای انقلابی و اتوپیاگرایی رفتند که چه بسا اگر اینها در قرن بیستم وارد پروسه سیاسی می شدند یک جایی و به مرور می توانستند با واقعیت های سیاسی و واقعیت های اجتماعی و تاریخی جلو بیایند به یک سمت از تکفیرگرایی و این وجه از خلوص گرایی نمی رسیدند. اما چون نرسیدند بخاطر انباشت این سرخوردگی ها به اتوپیاگرایی رسیدند.

اهل سنت وقتی خلافت را در قرن بیستم هم از دست دادند شوک روانی خیلی سنگینی به آنها وارد شد. حداقل از حیث روانی یک نماد هویتی بود. تا آن موقع که شیعیان نمو و رشدی پیدا نکردند در قرن بیستم که بخواهند جا پای خلافت اسلامی بگذارند. ولی بعد از انقلاب این قابل پیش بینی بود که اگر این واقعیت روانی و رفتاری تاریخی را نفهمیم و اگر طوری رفتار کنیم که اهل سنت احساس کنند که حالا دیگر بخواهند طفیلی وجود ما شوند کاملا دست به مقاومت روانی می زنند. این مسئله ای بوده که ما باید خودآگاه می بودیم کمااینکه بعدها دیدیم که این رفلکس روانی خیلی جاها سر باز کرد

 یک نظری که وجود دارد می گوید تا قبل از انقلاب، جریانات اسلام گرایی شیعه در حاشیه جریانات اهل سنت بودند و متاثر از جریانات اهل سنت بودند. مثلا خیلی از انقلابیون ما کتاب های سید قطب را ترجمه می کردند. به نحوی اسلام گرایان شیعه پشت سر اسلام گرایان اهل سنت و دنباله روی آنها بودند. ولی بعد از انقلاب کلا این تغییر می کند و آن اقلیتی که پیرو و در حاشیه بوده حالا می آید داعیه رهبری جهان اسلام را دارد. به آن اکثریت می گوید حالا شما بیا دنبال من. یک تحلیلی وجود دارد که این اتفاق یک حس تحقیری به اسلام گرایان اهل سنت منتقل کرد و آنها هیچ گاه نخواستند بیایند پشت سر ایرانی که شیعه و فارس است و اصلا تازه وارد گود اسلامگرایی شده. در حالی که ما از سال ها قبل داشتیم مبارزه می کردیم. نظر شما چیست؟ می شود این را به عنوان یکی از دلایلی که بحث وحدت اسلامی آنطور که باید و شاید جلو نرفت برداشت کنیم؟

نمی خواهم بگویم این تحلیل کاملی است اما تحلیل غلطی هم نیست. نمونه های تاریخی آن را همواره داریم. اهل سنت و الجماعه، اساس فرهنگ اسلامی بر همین سنت گرایی است. شیعیان به عنوان جریان خارج از جمهور بودند. یعنی جمهور، اهل سنت بودند. کمااینکه در فقه هم می گوییم جمهور. وقتی می گوییم جمهور یعنی اهل سنت و عموم مسلمانان.

عموما وقتی یک اقلیتی از لحاظ روانی قدرت می گیرد و یک اکثریتی تضعیف می شود آن اکثریت دست به مقاومت می زند. کمااینکه در دوران حمله مغول ها هم می بینیم مقطعی که خلافت عباسیان فرو می پاشد و یک مرحله ای از رشد و نمو شیعیان دوباره شکل می گیرد شاهد رفلکس روانی بسیار سنگینی هستیم از سوی بعضی از علمای جریان اهل سنت از جمله خود ابن تیمیه. در آن مقطع این دعواها خیلی جدی است. حالا درست است که بخشی از آن مغول ها هستند اما یک بخش هم روافض هستند.

اهل سنت وقتی خلافت را در قرن بیستم هم از دست دادند شوک روانی خیلی سنگینی به آنها وارد شد. حداقل از حیث روانی یک نماد هویتی بود. تا آن موقع که شیعیان نمو و رشدی پیدا نکردند در قرن بیستم که بخواهند جا پای خلافت اسلامی بگذارند. ولی بعد از انقلاب این قابل پیش بینی بود که اگر این واقعیت روانی و رفتاری تاریخی را نفهمیم و اگر طوری رفتار کنیم که اهل سنت احساس کنند که حالا دیگر بخواهند طفیلی وجود ما شوند کاملا دست به مقاومت روانی می زنند. این مسئله ای بوده که ما باید خودآگاه می بودیم کمااینکه بعدها دیدیم که این رفلکس روانی خیلی جاها سر باز کرد و کتاب ها هم نوشته شد که دوباره به همان فضاهای نفی شیعه رفت و به نوعی یک تحقیر شیعه شکل گرفت مثلا کتاب آقای زرقاوی به عنوان  «هل اتاک حدیث الرافضه». کتاب ابومصعب الزرقاوی کتاب مهمی است در باب سر باز کردن فضاهای تحقیر شیعی. به خاطر اینکه آن فضای اصالت و اصل و جمهور اهل سنت بودند. این مسئله روانی قابل تاملی است ولی نمی خواهم بگویم که این را باید عامل اصلی بدانیم.

ما به عنوان جمهوری اسلامی باید چه کارهایی می کردیم که نکردیم و چه کارهایی نباید می کردیم که انجام دادیم و اوضاع الان به آن خوبی که باید باشد نیست. لطفا یک ارزیابی از این چهل سال انقلاب داشته باشید.

ما به طور کلی عارضه ای که قابل پیش بینی بود چه در فضای تعامل ما در اهل سنت چه در فضای تعامل خودمان با خودمان، شیعیان با شیعیان آن عارضه رفتاری اقتدارگرایی بود. آن اقتدار گرایی می توانست به انحصارطلبی و تمامیت خواهی منتهی شود. اینها به طور کلی جذابیت ایده انقلاب را از بین ببرد و از طرف دیگر واگرایی اجتماعی ایجاد کرد چه در سنی چه در شیعه، فرقی نداشته.

من یکی از عارضه های اصلی را اقتدارگرایی می دانم که در آن باید خودآگاه می بودیم و جلویش را می گرفتیم و نمی گذاشتیم این اتفاق رقم بخورد اما این اتفاق رقم خورده و الان کلا یک خلق و خوی حاکمیتی است. الان جمهوری اسلامی اگر نگوییم کامل اقتدارگرا ولی نیمه اقتدارگرا است. این اقتدارگرایی جذابیت آن ایده را کلا تحت تاثیر خودش قرار داده.

نکته دوم که مهم است این است که ما نظریه وحدت را به مثابه یک امر اخلاقی باید تمرین می کردیم. کاری که نکردیم. اگر خودآگاه می بودیم می دانستیم ما مسلمانان در یک فضای مبتنی بر تنش های روانی و تاریخی بزرگ شدیم، اینکه به نوعی ثبات روانی نداریم باعث میشود آمادگی کنش های اخلاقی را نداشتهباشیم. اگر به قدرت برسیم هم دنبال حس انتقام هستیم. الیوم یوم الملحمه است نه الیوم یوم المرحمه مثلا که در فتح مکه گفته شد.

من معتقدم یک خودآگاهی اخلاقی باید پیدا می کردیم و می رفتیم به سمت اینکه یک بستر خودآگاهی اخلاقی را پیدا می کردیم. الان هم در همین مقطع که رسیدیم متاسفانه با بحران این وضعیت زیست اخلاقی مواجه هستیم. این وضعیت روی همه چیز تاثیر می گذاشت. روی همه ابعاد رفتاری ما تاثیر می گذاشت.

نکته بعدی که باید در ذهن داشته باشیم اشتباهی که کردیم این بود که ما خیلی عجول بودیم. اتفاقاتی که شاید جنبه دو سه قرنی دارد رقم خوردنش، می خواستیم در دو سه دهه رقم بزنیم، مکانیکال می خواستیم وحدت را به ثمر برسانیم در صورتی که اینها اصلا اینطور نبوده و باید در فرایند تدریجی اجتماعی و خودش مسیر خودش را پیدا می کرده و جلو می رفته.

این نگاه پروژه ای که ما داشتیم و هنوز هم داریم خیلی خطرناک است. مثلا می گوییم تمدن اسلامی، آن را به صورت یک پروژه می بینیم که قرار است صفر تا صدش را طراحی کنیم و اجرا کنیم! این باعث شده امر اجتماعی از آن فضای طبیعی خودش به سمت یک امر مصنوعی برود که می خواهد ساخته شود. یک صنعت اجتماعی که نیست. اینها همه باعث می شود که ما دچار پارادوکس شویم. این فضای پروژه گرایی و نگاه پروژه ای به وحدت پروژه غلطی بوده است. آن اقتدارگرایی غلط بوده آن عدم خودآگاهی اخلاقی که ما نیازمند یک زیست اخلاقی برای یک آرامش تاریخی هستیم تا بتوانیم ادامه دهیم وگرنه در جایی که ما عصبانی بودیم، ما مسلمانان از لحاظ تاریخی عصبانی بودیم، سرخورده بودیم و در عصبانیت اگر بخواهیم رفتاری بکنیم چه بسا یک یا دو دهه بعد پشیمان شویم بخواهیم برگردیم و آن فضای مبارزه هم باید حواسمان می بوده که فضای مبارزه نباید به سمت یک امر صرفا میلیتاریستی شیفت پیدا کند. این هم آفت ما بوده که مبارزه را عموما به سمت فضای میلیتاریسم بردیم. میلیتاریسم چه بخواهیم چه نخواهیم هم یک سری محدودیت ها ایجاد می کند هم یک سری خلق و خوها.

نکته بعدی این است که ما متاسفانه به دلیل اینکه تجربه حکمرانی نداشتیم و به قدرت رسیدیم قدرت و سیاست را هم به مثابه یک امر غیراجتماعی فهم کردیم. خیال کردم یک چیزی است که باید آمرانه دست بگیریم و اگر آن را دست بگیریم بقیه چیزها خودش حل می شود در صورتی که سیاست  یک امر اجتماعی است و اگر نتواند به صورت اجتماعی رقم بخورد و نتوانیم مردم را سهیم و شریک کنیم و اگر نتوانیم به معنای واقعی کلمه جمهوریت را رقم بزنیم این سیاست دیر یا زود به یک امر فرقه ای و خاص تبدیل می شود که دیگر متعلق به جامعه نیست و جامعه از آن دوری می کند و واگرایی اجتماعی و سیاسی و معرفتی و فرهنگی به وجود می آید. اینها نکاتی است که به طور کلی اگر رعایت می کردیم وضعیت اکنون ما خیلی بهتر بود ولی خب ما در مسیر شدن بودیم تجربه نداشتیم سرخورده بودیم عصبانی بودیم، از لحاظ تاریخی. تحقیر شده بودیم. بنیان های معرفتی قوی نداشتیم، عجول بودیم. همه اینها بوده از آن طرف هم دشمن و جریان استعمار بوده. اینها همه بوده. ما در مسیر شدن هستیم ولی امثال شما و مایی که یک راه طی شده داریم مهم این است که این حاکمیت را به خودآگاهی برسانیم.

 کسانی که کف صحنه هستند و دارند وسط میدان کار می کنند ممکن است شما را به نوعی انتزاعی اندیشی متهم کنند، وقتی بحث هایی مثل اقتدارگرایی را مطرح می کنید. می گوید در صحنه واقعی سیاست یک جاهایی به پارادوکس و دوگانه می خورم که نمی توانم انتخاب کنم. مثلا وقتی قضیه حماء اتفاق می افتد من بین حمایت از اسلام گرایان اخوانی و حکومتی که جزء معدود حکومت هایی است که دارد به من کمک می کند باید انتخاب کنم. من چه کار کنم؟ یا مثلا در قضیه اخیر سوریه من باید چه کار می کردم؟ داشتند آش را با جایش می بردند. این تعارضهایی است که کف میدان شکل می گیرد. بین آرمان های شما و واقعیت های فعلی یک سری تعارض هایی اتفاق می افتد که شما مجبور به انتخاب می شوی. این پارادوکس های واقعی در صحنه عمل را چطور باید حل کنیم؟

 من می گویم باشد، بر فرض آنها ما تجربه آن چنانی نداشتیم یک جاهایی هم اتفاقاتی افتاد که ما باید تصمیم می گرفتیم. ولی این تا یک دهه قابل قبول است. وقتی کشتار حماء در سوریه اتفاق افتاد باید این را بازخوانی می کردیم که چرا این اتفاق افتاد. من باید نستبم را با بقیه چیزها مشخص کنم. اینجا آن جایی است که شما گام به گام از آن وضعیت روانی تاریخی ات فاصله می گیری.

اشتباهی که کردیم این بود که ما خیلی عجول بودیم. اتفاقاتی که شاید جنبه دو سه قرنی دارد رقم خوردنش، می خواستیم در دو سه دهه رقم بزنیم، مکانیکال می خواستیم وحدت را به ثمر برسانیم در صورتی که اینها اصلا اینطور نبوده و باید در فرایند تدریجی اجتماعی و خودش مسیر خودش را پیدا می کرده و جلو می رفته.

من می گویم اتفاقا اگر بخواهیم واقع بین باشیم همین است دیگر. من که نمی گویم واگرا باشیم. واقعیت این بوده که تو یک بار این را تجربه کردی یک بار دیدی که به مرز انشقاق بین اسلام گرایان رسیدی. برای ترمیم آن و برای اینکه دوباره نرسیم باید چه کار می کردی؟ اگر لازم بوده که شما سیاست های منطقه ای خود بازاندیشی کنی خب نشده،

این حرف موقعی قابل قبول است که بگوید من خودآگاه شدم الزامات خودآگاهی جدید را هم رعایت کردم و باز شرایطی پیش آمد که من دیگر در آن شرایط مقصر نبودم. ولی من معتقدم این طی نشده ما در همان فضای اقتدارگرایی مبتنی بر منافع خودم که منافع خودم که چه عرض کنم، آن که با من است اهداف من است، ما مبتنی بر همان ادامه دادیم. بازاندیشی و اصلاح نکردیم. آنجا که لازم بوده متوجه بعضی از مسائل در مقام عمل شده بودیم خودمان را اصلاح می کردیم اینها اتفاق نیفتاده لذا من به کسانی که این حرف را بزنند که شما واقع بین نیستید حق نمی دهم. این موقعی بود که ما زمانی به این پارادوکس می رسیدیم که این پارادوکس خیلی خشن تر می شد خب چه کار می کردیم.

واقعیت این بود که زمینه های معرفتی اختلاف بین شیعه و سنی اگر رشد پیدا می کرد بر  تمام وحدت سلبی به معنای مبارزه غلبه پیدا می کرد و دعوای درونی ایجاد می کرد خب شما چرا نرفتید پیشگیری کنید؟ چرا نرفتی پیشگیری کنی که برادران اسلام گرای سنی و سلفی ما به آن سمت نروند؟ اینها قابل پیش بینی بوده و باید می شده و نشده. من خیلی نمی توانم حق بدهم به کسی که بیاید این حرف را بزند معتقدم بحث هایی از جنس این بحث های انتقادی خیلی واقعی تر است.

 پیشنهاد عینی اگر دارید برای تقریب مذاهب و سازمانی که وجود دارد بفرمایید. آیا با همین دست فرمان باید جلو رفت یا اینکه باید تغییراتی ایجاد کرد و اگر بله، آن تغییرات دقیقا چیست؟

 ما الان برای تقریب مذاهب ایده اصیلی که باید دنبال کنیم ایده خود انتقادی است. من معتقدم الان در تقریب مذاهب به نقطه ای رسیدیم که نمی خواهد برویم با برادران اهل سنت پروسه تقریب مذاهب دنبال کنیم. ما یک سری مشکلات داشتیم که پروسه تقریب مذاهب دچار اختلال شد. اینجا در آن مقطعی هستیم که ایده تقریب مذاهب باید شیفت کند شاید یک دهه، دو دهه، سه دهه به سمت خودانتقادی ها. آن چیزی که از لحاظ تاریخی در ما وجود دارد که مانع تقریب مذاهب است. حالا این تاریخ که می گویم هم تاریخ بلندمدت هم تاریخ کوتاه مدت ما که تاریخ مثلا قرن بیستم ماست. لذا معتقدم ایده تقریب مذاهب باید به این سمت برود. بدون خود انتقادی امکان اینکه بیاییم یک زیست اخلاقی داشته باشیم که آن زیست اخلاقی امکان تقریب را فراهم می کند وجوود ندارد. لذا الان تقریب مذاهب باید شیفت کند به سمت خودانتقادی.

در پایان اگر نکته ای هست بفرمایید.

 همه دعوا هم از آن جایی شروع می شود که قرآن کریم در جای خودش مورد استفاده قرار نمی گیرد. یعنی همه مذاهب عموما یک بخشی از قرآن را گرفتند. حالا از برادران سلفی مان که آن وجه خیلی رادیکال و مبارزه جویش را گرفتند و عموما هم همین آیات قتال خیلی برایشان موضوعیت دارد تا آن کسانی که از قرآن آن وجه خیلی لطیف و عارفانه اش را گرفتند که وما ارسلناک الا رحمه للعالمین. چه آن کسانی که از قرآن آمدند آن وجه خیلی مردسالارانه اش را گرفتند. من معتقدم ذات حضرت اله به دلیل اینکه یک وجود پرتشعشعی است با حالات مختلف هر کسی حال خودش را می گیرد و به مسیر خودش می رود. این می شود مذاهب. من معتقدم باید قرآن کریم اگر بخواهیم کار جدی بلندمدت و بنیادین کنیم روی اینکه چگونه این پارادوکس ها در قرآن کریم حل می شود که نهایتا آن هارمونی معرفتی به وجود بیاید که شاید آن هارمونی معرفتی باعث شود این تعارضات معرفتی تاریخی ما تا حدودی حل شود. این یک ایده ای که خودم دارم دنبال می کنم امیداوارم بتوانیم وحدت را به این معنا از مسیر فهم متکثر خداوند به عنوان یک وجودی که در قرآن خیلی در تکثرها متجلی شده اگر بتوانیم این را فهم کنیم شاید بتوانیم یک هارمونی بین مذاهب ایجاد کنیم.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. چه نگاه تلخ و زننده ای من که به نظرم نمیرسه نگاه امام و آقا این طور بوده باشه. پروژه دو قرنی! تازه اگه بشه اسمش رو گذاشت پروژه بجز یه مقدار کلی گویی هیچ راهکار عملی مفیدی تو این حرف ها نبود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن